تقدیر تو این بود...
در کنار آرزوی همیشگی
در کنار این آرامش و طوفان
در کنار تو نشسته ام
بسیار دورتر از دید ماهی کوچک دریاها
در کنار دریایی که سیاه می خوانندش...
چرا ؟ نمی دانم...
شاید چون آن مرد را با صورت سیاه پس فرستاد
شاید چون که گریه آن زن را ندید
شاید چون که صدای فریادش را نشنید
بهرحال به آن گویند سیاه و من آن را تو می خوانم
که هنوز در پشت این آرامش طوفانت مرا غرق می کند
سیاه وکبودم می کند و فریاد بی صدایم را نمی شنوی...

گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
لکها را بتکان،کفش به پا کن و بیا.
و بیا تا جایی،که ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب،
اندام تو را،
مثل یک قطعه ی اواز به خودجذب کنند.
پارسایی است در انجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
![]()
....
...
..
!
منو ببخش...
دلمرده...
خاک می کنم
آرزو
خیلی سخته که ادم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده ... آرزویی که سالها فکر می کنه وخیلی وقت ها با اون زندگی می کنه شاید یک آرزو باشه ولی در ذهنش یک حقیقت را برای خودش تجسم می کنه . . .
مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه معمولا آرزوها مشکل به حقیقت یا واقعیت تبدیل میشه به خاطر همینه که اسمش رو گذاشتن آرزو ... خب پس باید آرزو برای همیشه یه آرزو بمونه ...
اصلا آرزو چیه؟؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟
خیلی ها میگن آرزو یه هدفه ولی حقیقت نیست مگه میشه کسی تو زندگیش یه هدفی رو دنبال کنه بعد بهش نرسه پس ادم به چی دل ببنده چیزی که قرار نیست بهش برسه پس چرا …
خب معلومه آرزو دیگه …. پس هدف نیست …
آرزوی من یه هدف بود ، یه حقیقت تلخ ، آرزویی که باش زندگی کردم ، باش فکر کردم ، کنارم بود … ولی من بهش آرزو نمی گفتم چون می دونستم اگر آرزوی خودم بدونمش ،بهش نمی رسم… می خواستم بهش برسم، چون یک حقیقت بود برای من یک زندگی بود برای من … ولی…
مجبور شدم بزارم داخل کلکسیون آرزوهام ولی بازم فکر کردم . . . دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم : (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم پس بازم آرزوی من نبود داشت برام یه خاطره میشد ولی هنوز آرزوی من جلوی چشمام بود مثل یه شبه مثل یک سایه کنارم بود صدای زمزمه هاش صدای قدمهاش همیشه جلوی گوشم بود... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یاد آوری خوبی و بدی زمانی ... این هم نمی تونست برای من خاطره باشه ...
دنبال کلمه ای دیگه نگشتم
هر کلمه ای که می خواستم انتخاب کنم یه جورهایی از من فرار میکرد ...
دیگه نمی دونم به چی میگن آرزو....
من جوانی هستم بی ارزو
لحظه هایم لحظه های باد خزون
کنج تنهایی خود کز می کنم
روی برگ می نویسم با قلم
((آرزویی نیست در این دلم))

آروم بگیر...دارم میرم!

آسمون... منم بارونیم!
و نگاه نقش فریبی ست ز عشق
مهربانی غلط است
دوست داشتن نیز هم....
سکوت سرشار از ناگفته هاست
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون اینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ...ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد و تو حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی
بمان تا ...

صدای بی صدای تو...
غربت زنگار گرفته ای روی لحظه هایم چادر زده ...
دلم میخواد برم به یه جای دور که ...
که همه نباشن!! و فقط ...
می خوام برم اما اون و این و اون یکی دستمو رها نمی کنند...
وقتی میرم پشت سرم گریه می کنن.. درست مث موقعی که تو رفتی و من گریه ......!

رفتم که بمانی...
خیال.......
من طرحی از روی تو را

دل
دل آدم ها چقدر بزرگ است که تو را می بینند و عاشقت نمی شوند...
دل من چقدر کوچک است که ندیده عاشقت شدم!

برای کسی که رفیق می خوانمش!
مرا بیاد خواهی آورد:
آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای میشوید؟
تا نام فراموش گشده ای بدرخشد
از پس سال ها:
مرا بیاد خواهی آورد
تولد تو...
به بهانه تولد عزیزترینم
امشب آسمان را آذین خواهند بست
با ریسه هایی از ستاره های چشمک زن
امشب فرشی از اطلس از عرش به فرش خواهند انداخت
فرشی به وسعت آسمان
امشب ماه در آسمان خرامان خرامان ناز می فروشد به همه
امشب تمام فرشتگان خواهند خندید
خنده هایی به ژرفای تمام خنده های قشنگت
امشب تمام دنیا جشن خواهد گرفت
امشب نوزادی خواهد آمد
به سپیدی برف
ازجنس بلور
به زیبایی ماه
به درخشش الماس
امشب
عزیزی از آسمان می آید
و جای قدمهایش را گلریزان می کنند
امشب
تو به دنیا خواهی آمد