کم مانده بود لاشه ی بی رمقم را میان خاکستر تنهایی دفن کنی و بروی ...
کم مانده بود بغض باران آلودم را به دست ثانیه ها بسپارم و ...
شکر که ماندی گرچه بی صدا...
اما من فریاد خواهم کرد بغض تو را... حرف تو را ...
مادرم...
بودنت مبارک
ماندنت ماندگار !
لينك ثابت|
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط يلدا
|
توضيحات
متولد یلدایی ترین شب زندگی! آرام... آرام... آرام...! آمده ام که بمانم...بمان که تنها نمانم....
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟