وقتي او آمد ...
وقتی او آمد آسمان قلبم ابری شد و چشمان بی گناهم بارانی.
وقتی او آمد دل شب بو ها گرفت و محبوبه ی شب پژمرد.
وقتی او آمد من مردم و تمام چيزهايی كه مال من بود.
وقتی او آمد گل عشقم پرپر شد و عروس آرزوهايم چله نشين اين گل.
وقتی او آمد ...
وقتی او آمد و ... تو را از من گرفت!

می خواستم تنها يادگار سال های پرحادثه ای باشم كه بر ما گذشت
اما ... دست نا مهربانی همه ی رؤياهای كالم را چيدو باغ آمالم را به آتش كشيد.
با طلوع خنده های او غروب خنده هايم را به چشم ديدی و من بی آنكه بخواهم رفتم.
رفتم و آنقدر از تو دور شدم كه ...
قول داده بودم تا هميشه با تو بمانم ... حتی هميشه ايی كه تو با من نيستی!
اين قول عاشقانه در يكی از شب های بارانی پاییزی در دل ثانيه ها حك شد ...
سال هاست می گذرد و الآن يك شب بهاری ست...
خداحافظ برای .....................
من تسليم بی عدالتی سرنوشت خود شدم!
