پل زندگی...
روی پل زندگی ايستاده ام و سنگينی نگاهم را به آينده ای دوخته ام كه رنگی
ندارد!
ققنوس پير شب رهايم نمی كند و با آوای خاكستری اش پژمردگی را به رخ
احساسم می كشد.
سايه ی درختان بلند ترس را به وجود يخ زده ام می سپارند.
به عقب تر نگاه می كنم. دستهای خون آلود تو را می بينم.
دوباره زخمِ خنجر را بر پشتم حس می كنم و دردم تازه می شود.
از گذشته ام فقط زخم را به يادگار دارم و تو را!
تويی كه با بی رحمی تمام دردم بودی و دردم ماندی!
حتی نگاه های مهربانگونه ی عشق هم نتوانست مرا و دلتنگی ام را از قفس
سربی بی كسی ها برهاند.
روزی را كه دست هايم را به تو سپردم خوب به ياد دارم.
آنقدر مدعی بودی كه باورت كردم .
سنگ روی سنگ بند نمی شد اگرغزلهای شبانه ام را بين ديوار فاصله مان قايم
نمی كردم!
عاشق نبودی اما عاشقانه باورت كردم ... .
شانه هايت به وقت گريستنم می لرزيد.
يادت هست خنده هايم را قاب می گرفتی و به ذهن زمان می سپردی؟
مضحك است ...
آنقدر خسته ام كه ديگر حالی برای خنده های معنی دار هم ندارم!!
آری... امروز روی پل زندگی ايستاده ام.
اين طرف تويی و يادگاری ات و طرف ديگرآينده ای كه رنگی ندارد و قلبم
نقطه ی تلاقی اين دو!
و پايين تر ... صخره هايی كه در انتظار جسد يخ بسته ام بی تابی می كنند!!!
مرا به خاطر بسپار !