یکسال گذشت...
منم و هزار واگویه که نوشنه ام و هزار دلگویه که شنیده ام!
زمانی دور وقتی از هراس باریدن در خود گم می شدم
و خود را در خلوتی ممتد به دست فراموشی می سپردم
آشنایی مرا به صحن این محفل دعوت کرد
و با دست های بی اندازه با سخاوتش روح مرا به این صفحه پیوند زد و ... !!!!
آری از آن روز دیگر نه هراس گریه دارم نه مهلتی برای تنهایی...
هستم و هستم گرچه گاهی کم رنگ می شوم اما امیدی که
تو در رگ های من می ریزی رخصت نمی دهد که بی رنگ شوم!!
می خواهم بمانم ... برای ماندن همان یاد قدیمی و همین دلواژه ی صمیمی تو
کافی ست.
بیا و خلوتم را به هم بزن...