من و شعر و شب
شعرهایم را قاب گرفتم و روی دیوار اتاقم آویختم...
پنجره ها حسودیشان شد از این همه باران که روی دیوار پاچیده بود...
من شاعره ی چشم های خیس یلدایی بودم
که وقتی سر روی زانوی شب گذاشت ماه گریست!
بهار گریه های من در نبرد با خزان سرنوشت مساوی شد و
جام سیاه گریه بین هر دوی ما به طور برابر قسمت شد!