و ... آخرین دلنگاره ی او ...

( وداع ...)
آهای !
با تو تعارفی که ندارم
دیگر مرا به گشت کوچه ها نبر ...
- چرا ؟
... می دانی !
وقتی در کوچه پس کوچه ها ی بی سامان
کودکان ماه را می بینم
که به دنبال تکه ای از خواب ستاره اند ،
در برهنگی ی دستهاشان
سخت گم می شوم
و چقدر شبیه گریه می شوم
وقتی جز دفترچه ی کوچک شعرسپیدم
سوغاتی برای تقسیم ندارم ...
و ، تو خوب می دانی
شاعر در بقچه اش
جز غزل و قصیده و دوبیتی و...
شعری سپید
ارمغانی برای دنیا ندارد ...
* * *
راستی ، هم رویا
فکر می کنی به هر کدام از کودکان جهان
چند بیت شعر می رسد
که دیگر گرسنه نباشند
- و بدوند پی پروانه و کبوتر و رویا ها ...؟!
بهار ۸۶
برگرفته از وبلاگ " روی رد رویاها ... "
پرنده های کوچک ...