یلدا
برف سنگینی بارید در همهمه ی بودن و ماندن او!
۲۴ سال است که می بارد
بی آنکه اولین بوسه ی مادر مقدسش را از ذهن بشوید!
جشن بزرگی ست امشب...
او
و آرزوهای بر باد رفته و رویاهای نارسش
همگی جای تو را خالی خواهند کرد!

غریبه
چشم های من روشنند غریبه...
تو عزیز بودی که با من هم رویا شدی غریبه ...
من امشب به همه طعنه خواهم زد که تو را دارم و آنها ندارند!!!
...