یه فصل کهنه...
ازین به بعد میخوام خودم بنویسم و به نوشته های هیشکی دست نبرم...
پس تو هم بزار اینا همینجا بمونن..تو که دوست نداری دلنوشته هاتو ببرن ؟
دوست داری؟؟؟؟

خوب نیست همیشه من بگم و تو گوش کنی...
خوب نیست همیشه من بنویسم و تو بخونی...
خوب نیست همیشه من گریه کنم و تو نگام کنی ...
اگه این خوب بود بهت می گفتم عروسک...
اما الان دارم "آدم" صدات می کنم!!

یه روزی که حواسم پرت شد
دستم رفت تو دست تقدیر و اون منو کشوند آورد اینجا!
جام خوب نیست...! میخوام برگردم...نمیشه!
میخوام یه راه دیگه رو برم اما اون نمیزاره!
تو بهش میگی دستمو ول کنه؟!!!
من آدم خوبی نبودم که تنها شدم...
تو هم آدم خوبی نبودی که تنهام گذاشتی
چون الان دوتامونم جزء آدم بدای تنهائیم!

به تو نگفتم که اخمات رفت تو هم ...
من با تو نبودم که...
با اونی بودم که دلمو...
آخ دیدی یادم رفت؟
کی بود دلمو شکوند؟
"خوب میدونم دلت برام تنگ شده"
دل من که از سنگه.
فقط واسه کسی تنگ میشه که دلش برام تنگ شده!
واسه همینه که "خوب میدونم دلت برام تنگ شده" !

همش همین بود
...
یه هفته دودلی
...
یه هفته غصه
...
یه هفته دلتنگی
...
یه هفته تنهایی
...
گریه؟
نه گریه توش نبود!
...
فقط همین بود !
...
میخوای بری؟؟
...
اگه میتونی منم با خودت ببر!!!