تقدیر تو این بود...
در کنار آرزوی همیشگی
در کنار این آرامش و طوفان
در کنار تو نشسته ام
بسیار دورتر از دید ماهی کوچک دریاها
در کنار دریایی که سیاه می خوانندش...
چرا ؟ نمی دانم...
شاید چون آن مرد را با صورت سیاه پس فرستاد
شاید چون که گریه آن زن را ندید
شاید چون که صدای فریادش را نشنید
بهرحال به آن گویند سیاه و من آن را تو می خوانم
که هنوز در پشت این آرامش طوفانت مرا غرق می کند
سیاه وکبودم می کند و فریاد بی صدایم را نمی شنوی...

گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
لکها را بتکان،کفش به پا کن و بیا.
و بیا تا جایی،که ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب،
اندام تو را،
مثل یک قطعه ی اواز به خودجذب کنند.
پارسایی است در انجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
![]()
....
...
..
!