خدا با من و توست رفیق!
و چه اندازه تنم هشیار است...
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه...؟

" تنها اما مقتدرم "
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
"محمد علی بهمنی"
" زندگی پیوند شادی با غم است ، دوست می دارم این پیوند را "

تا دنیا دنیاست
بدون به پات نشستم!
اگه يك وقت بغض مي كنم
گاهي تبسم مي كنم
مي خوام بگم عاشقتم
دست و پامو گم مي كنم

روزي لب ساحل بودم و منتظر خدا....؟
به انتظار نشسته بودم که خدا امد و با هم همقدم شديم ردپاي ما کنار ساحل نقش مي بست..
مدت ها بود که هر روز لب ان ساحل با خدا قدم مي زدم و به سرعت زمان را فراموش مي کردم
چند سال به همين منوال گذشت و من به انتظار خدا بودم که چشمم به ردپاي چندين ساله مان روي شن ها افتاد
با چشم ردپا را تعقيب کرده و سپس بلند شدم و رد پا را دنبال کردم همه جا ردپاي من و خدا به چشم مي خورد
ولي در مرحله اي فقط يک رد پا به جا مانده بود ...؟؟!!
خوب که فکر کردم ديدم اين ردپا مال زماني است که من دچار مشکلات فراواني بودم...؟؟
ولي فقط يک ردپا به چشم مي خورد يعني خدا مرا در هنگام سختي ها تنها گذاشته بود..؟؟
بسيار ناراحت شدم و وقتي خدا امد مساله را با او در ميان گذاشتم
خدا گفت بنده من در هنگام شادي ها با تو همراه بودم و شادي ات را افزون کردم..
اما در دوره هاي سختي بدين جهت فقط يک ردپا در ساحل مي بيني چرا که در هنگام سختي ها من تو را به اغوش مي گرفتم تا گزندي به تو نرسد
بسيار خجالتزده شدم و بار ديگر به عظمت خدا پي بردم....!!!

از سقف شیشه ای خدا
آرام آرام
بر چشمان من می باری
و در رگ های من جاری می شوی
و من تو را بی درنگ می نوشم.
ای بهانه مستی من !
کلید هستی من در گرمی نگاه توست٬
مرا در باورت برویان ...
