میای با هم بریم؟!
بهت می گم بیا اما تو همیشه یه جورایی ازم فرار می کنی!
من دلم نمی خواد اینجا زندگی کنم... اما اونجا هم بدون تو...؟
نمیشه.. می شه؟
کاش تو هم می فهمیدی تو دل هزار تیکه ی من که همش مال توئه چی می گذره...
کاش تو هم معنی لجبازیاتو بهم می گفتی...
من دارم میرم... یادم نمیره آخرین لحظه رو که سرت رو برگردوندی و بهم گفتی :بـــــــــــــــــــــرو!
.
.
.
میای با هم بریم؟

بی خیال!
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به میهمانی عشق برد
پر از مهر بودی پر از نور بودم
پر از شوق بودی پر از شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاه ربودیم
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

و خداوند روز اول آفتاب را آفرید
خداوند روز دوم دریا را آفرید
خداوند روز سوم صدا را آفرید
خداوند روز چهارم رنگها را آفرید
و روز پنجم حیوانات را
و روز ششم انسان را آفرید
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیز را نیآفریده
و آنگاه تو را برای من آفرید