آره ..تو رو میگم!
پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد
دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .
خط اولي گفت :
ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان
لرزيد .
خط اولي گفت مي;تونيم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار ميكنم ،مي رم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،
يا خط كنار يك نردبام .
خط دومي گفت :
من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك
نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .
خط اولي گفت :
چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تكرار كردند :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
دو خط موازي لرزيدند .
به هم ديگر نگاه كردند .
و خط دومي زد زير گريه ..........
اون رفته!
...

رفتیم که بمانیم!
کسی نیست!
دلم گرفتست
دلم گرفتست
به ايوان ميروم و
انگشتانم را بر پوسته ی کشيده ی شب ميکشم
چراغ های رابطه تاريکند
چراغهای رابطه تاريکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشگ ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنيست
آه...
...
منو ببخش...