آره من اینجا تنهام!!!

می خواهم جایی را پیدا کنم تا سکوتش ناشنوایم کند.جایی را می خواهم تا تاریکیش نابینایم کند. آن وقت اشک بریزم و به انتهایی رسم که باز هم جان خشکم، چشمهایم را آبیاری کند .می خواهم دستهایم را از آسمان بر زمین آورم و مقابل کهتران سرخم کنم و به سجده سکوت روم، چرا که از مهتران، نیکی ناید پدید. چرا که از هر جا و هر سو مکانی برای شکست خوردن و کوچک تر شدن پدید آمده.هرجا تفریحگاهیست، برای عقب نشینی و دوباره کوچک تر و شکست خورده تر از قبل، آغاز شدن.پس از من چه می ماند.جز یک روح اثیری و افیونی مرگ؟ روحی که از روبرو شدن و در معرض قرار گرفتن، می هراسد.
من هم می روم...
تمنا...
