تبليغاتX

وبلاگ بچه شطی - اهواز
 
سكسكه ي شاعرانه....

دلمرده...

 

 خاک می کنم

همین امشب
زیر آستین نمناک گذشته
 
تنت زیر خاک می خشکد
مثل پلکهای من
 
تو می گندی 
و کرمها ته مانده ی ذهن مرا خواهند جوید
   
سنگ قبری سفید
خالی از سخنی
 
و چوب خطی
صلیب مضحک ما
تا روزهای نداشته را بر آن بیاویزیم
 
خاکت می کنم
همین امشب
دور از چشمان تو
 
و به مرده ات دل می بندم
 
لبخند تلخم بدرقه تاریکی تو باد!!!




لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط يلدا |

آرزو

خیلی سخته که ادم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده ... آرزویی که سالها فکر می کنه وخیلی وقت ها با اون زندگی می کنه شاید یک آرزو باشه ولی در ذهنش یک حقیقت را برای خودش تجسم می کنه . . .

مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه معمولا آرزوها مشکل به حقیقت یا واقعیت تبدیل میشه به خاطر همینه که اسمش رو گذاشتن آرزو ... خب پس باید آرزو برای همیشه یه آرزو بمونه ...

اصلا آرزو چیه؟؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟

خیلی ها میگن آرزو یه هدفه ولی حقیقت نیست مگه میشه کسی تو زندگیش یه هدفی رو دنبال کنه بعد بهش نرسه پس ادم به چی دل ببنده چیزی که قرار نیست بهش برسه پس چرا …

خب معلومه آرزو دیگه …. پس هدف نیست …

 

آرزوی من یه هدف بود ، یه حقیقت تلخ ، آرزویی که باش زندگی کردم ، باش فکر کردم ، کنارم بود … ولی من بهش آرزو نمی گفتم چون می دونستم اگر آرزوی خودم بدونمش ،بهش نمی رسم… می خواستم بهش برسم، چون یک حقیقت بود برای من یک زندگی بود برای من … ولی…

مجبور شدم بزارم داخل کلکسیون آرزوهام ولی بازم فکر کردم . . . دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم : (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم پس بازم آرزوی من نبود داشت برام یه خاطره میشد ولی هنوز آرزوی من جلوی چشمام بود مثل یه شبه مثل یک سایه کنارم بود صدای زمزمه هاش صدای قدمهاش همیشه جلوی گوشم بود... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یاد آوری خوبی و بدی زمانی ...  این هم نمی تونست برای من خاطره باشه ...

دنبال کلمه ای دیگه نگشتم

هر کلمه ای که می خواستم انتخاب کنم یه جورهایی از من فرار میکرد ...

دیگه نمی دونم به چی میگن آرزو....

 

من جوانی هستم بی ارزو

لحظه هایم لحظه های باد خزون

کنج تنهایی خود کز می کنم

روی برگ می نویسم با قلم

((آرزویی نیست در این دلم))

 

دستان تو

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط يلدا |

آروم بگیر...دارم میرم!

هرچه کردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد
گفته بودم بزنم قید تو را ، بدتر شد
مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای "تو" بگویم که "شما"، بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
گفته بودی نزنم حرف دلم را به کسی
زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط يلدا |

آسمون... منم بارونیم!

در دیاری که در آن آسمان مال تو نیست

و نگاه نقش فریبی ست ز عشق

مهربانی غلط است

دوست داشتن نیز هم....

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط يلدا |

سکوت سرشار از ناگفته هاست

...

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون اینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ...ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد و تو حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی
 

FAN2033875

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط يلدا |

بمان تا ...

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واﮋه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو


لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط يلدا |


وبلاگ بچه شطی - اهواز