تبليغاتX

وبلاگ بچه شطی - اهواز
 
سكسكه ي شاعرانه....

هستیم که بمانیم!

 

در اين جاده مه آلود

تا نقطه برخورد پيش مي روم و

كسي كه در پشت ديوار زمان

منتظر است را

باز مي يابم

لينك ثابت| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت توسط يلدا |

دلگیرم از این رسم دل آزاری تو...

 

برای تو که اگر نبودی  شاید این شعر زاییده نمیشد برای تو که خالق این اثرهرچند نازل هستی  برای تو که  نفس به نفس اینروزها را به تو مدیونم

به سمی گم کرده دوستی که دیر پیدا شد...

 

تقدیم به تو که آنقدر دوستت دارم که دلم میخواست سربه تنت نباشد...

 

برای تو بخاطر مسافرت نیمه تمام بخاطر عیدی های نداده ام بخاطر تمام غصه ها یی که خوردی بخاطر قطره به قطره ی اشکهایی که ریختی بخاطر همه ی آن روزهایی که  جنگیدیم وسربلند بیرون آمدیم بخاطر یک الفت نشکستنی بخاطر یک هفته درد کشیدن اما ...به  با گذشت ترین انسان زندگی ام

 

به او...  که دم و بازدم این نفس ها را مدیون اویم...

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت توسط يلدا |

پرواز دو باره ...

می بینی ؟ می بینی  جسم پر هیاهوی من ؟ می بینی که بار دیگر روح آرامم را در کوچه پس کوچه های دیروز و فردا جا گذاشته ای ؟

حالا  من مانده ام سرگردان به دنبال خودم ! من ِ سرگردان ، دیروز و فردا را زیر و رو می کنم تا روحم را پیدا کنم ...

نمی دانم روح سرگردانم در پی کدام پروانه ، راهش را از تن جدا کرده یا برای بوییدن کدام گل از باغ های خاطره مکث کرده است یا گره ی نگاه به ماه ِ کدامین کوچه چشمان مشتاقش را رها نکرده و حالا تن را تنهای تنها گذاشته است .

اما می دانم دل تن هم برایش تنگ شده . خنده دار است نه ؟!دلم برای خودم تنگ شده برای خودِ خودم .

خودی که تکه ای از روح بیکران و دریایی تو بود و قلب من شاید لیاقت نگهداری اش را نداشت . روحی که می خواست مانند تو دریای باشد  . گاهی مکث کند  ؛گاهی لبخند بزند ؛ گاهی اشک بریزد و خلاصه این که در خارج از بندها رها باشد .

شاید آنقدر روحم را در حصار روزمرگی هایم خفه کردم که حالا مانند آتشفشان در دره های دیروز جاری شده و یا شاید ه هم ، چون پرنده ی گریخته از قفس در آسمان بی انتهای فرداها به پرواز در آمده .

نمی دانم !... نمی دانم کجاست ! چه می کند !

فقط می دانم که هر از گاهی در حصار کوچک روزمرگی ها زبانه هایی از آتشفشان دیروز یا سایه هایی از پرنده ی فردا  من را به یاد روحم می اندازد .

روحی که از تو بود پس سرشتش در بند شدن نبود.

کاش می شد لحظه را بشکنم تا آزادانه تر به دنبال روحم بگردم و در آغوش بکشمش تا با هم –آمیخته ی روح و تن- بار دیگر در مزرعه های امروز قدم بزنیم و در نوازش آفتاب قد بکشیم و به خانه ی روح باز گردیم . (خودم)

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت توسط يلدا |

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام!!

روحم رو گم کردم... حرفم رو ... واژه هامو...

دارم توی یه خلوت بزرگ گم می شم.

می بینی ؟! دوباره به تهی رسیدم. به سکوت... به تنهایی!

دیگه باد خبر از روزهای پردغدغه ی من برات نمیاره.

من داشتم ذره ذره آب می شدم و کسی نمیدید... داشتم هر نفس فریاد می شدم و کسی نمی شنید.

من دیگه طاقت نداشتم.

فقط چشمامو رو هم گذاشتم و گذشتم... گذشتم... گذشتم...

مهم نبود که کجا می رم...

فقط وحشت زده می دویدم

اما حالا احساس می کنم از خودم هم گذشتم.

دیگه چیزی نمونده... کسی هم نیست.

من رفتم و همه رفتند.

حالا مثل کسی که از تاریکی میاد تو روشنایی یا شایدم برعکس ، فقط چشمامو بستم .

و پرم از دلهره...

و دلهره اینکه چشمامو باز کنم و باز هم تو رو نبینم...

دلهره اینکه اعتراف کنم که کم آوردم و خودم تو این اعتراف بشکنم!!

دلهره اینکه یه نگاه به پشت سرم بندازم و ببینم ...

                                                  ببینم باز اشتباه اومدم.

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت توسط يلدا |

واژه ها

بهانه ی رفتن به جایی دور. آن طرف تر از هرچه چشم از اینجا می بیند. آن طرف تر از هر چه عقل از پیش می بیند.

دلم می خواهد تنهــا باشم.

و در سکوت و رفتن تنها به این فکر کنم که چرا انقدر دلم بهانه می گیرد؟!!

دلم می خواهد دیگر تا همیشه ، از تمام دل بستن ها و دل کندن ها رهــا باشم.

از تمام تلاطم های سرخ عشقناک ...

دلم می خواهد از همه چیز کنده شوم و بی صدا به نقطه ای نامعلوم –تنها و بی هیچ کس- بگریزم.

مهم نیست که گم می شوم یا صدایم را کسی نمی شنود.

مهم این است که در هجوم این امتحان های تکراری تو گمت نمی کنم.

می دانم! بچه گانه ست که باز فکر کنم می توانم دست تو را بخوانم.

اما...

تو لااقل این بار برای دلخوشی من هم که شده ، آنطور بنویس که من در خیال ساده ی خود خواندم!!

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت توسط يلدا |

وقتی شبیه تو می شوم...

تشنه اما صبور ؛ در نگاهی تر از دورشدن ها ،

رهایت می کنم!!..

رهایت می کنم چون تو پرنده ای!

رهایت می کنم تا بروی...

                          تا برسی...

                                تا نــور...

رهایت می کنم که پـــــر بزنی!

 

و من ،

     تشنه اما صبور ،

             بی تو امـــا در خیــــال تــــو،

                                 تا سر چشمه می دوم!

 

تمام راه خــیالت با من هست.

                 تو با من هستی اما نیستی...

من تشنه ام و بودن تو سراب است.

                                خیـــال است.

                                         امـــا ،

                                              زیبـــاست.

زیبـــاست ؛

چون خیـــال تــوست...

 چون شــبیه تــوست...

 

می دوم سراب تا سراب ...

       می دوم سراب تا چشمه ...

 

به چشمه که می رسم ،

چشم در چشم آب ،

            خیـــره خیـــره تمــاشــایش می کنم.

شگفتا!

      من بر سر چشمه ام و تصـــویر تـــو در آب است!!...

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت توسط يلدا |


وبلاگ بچه شطی - اهواز