دلت اومد؟
اومدي اما بازم نديدمت.
وقتي ميرفتي گفتي با يه بقل بهار مياي...
اومدي اما تو بغلت... رو سينه ت فقط يه خروار خاك خوابيده بود!
دلت اومد اينطوري بياي؟

آبي...مي مانم!
تمام ماهي هاي قرمز را زندگي خواهم داد...
![]()
تو ... مرا ...
" من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره ی تنهایی من چرخاندی
دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی و ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ما ست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن : رشته ی ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم، تو چرا مرا چرخاندی ؟ "