مادر
کم مانده بود بغض باران آلودم را به دست ثانیه ها بسپارم و ...
شکر که ماندی گرچه بی صدا...
اما من فریاد خواهم کرد بغض تو را... حرف تو را ...
مادرم...
بودنت مبارک
ماندنت ماندگار !
وقتي او آمد ...
وقتی او آمد آسمان قلبم ابری شد و چشمان بی گناهم بارانی.
وقتی او آمد دل شب بو ها گرفت و محبوبه ی شب پژمرد.
وقتی او آمد من مردم و تمام چيزهايی كه مال من بود.
وقتی او آمد گل عشقم پرپر شد و عروس آرزوهايم چله نشين اين گل.
وقتی او آمد ...
وقتی او آمد و ... تو را از من گرفت!

می خواستم تنها يادگار سال های پرحادثه ای باشم كه بر ما گذشت
اما ... دست نا مهربانی همه ی رؤياهای كالم را چيدو باغ آمالم را به آتش كشيد.
با طلوع خنده های او غروب خنده هايم را به چشم ديدی و من بی آنكه بخواهم رفتم.
رفتم و آنقدر از تو دور شدم كه ...
قول داده بودم تا هميشه با تو بمانم ... حتی هميشه ايی كه تو با من نيستی!
اين قول عاشقانه در يكی از شب های بارانی پاییزی در دل ثانيه ها حك شد ...
سال هاست می گذرد و الآن يك شب بهاری ست...
خداحافظ برای .....................
من تسليم بی عدالتی سرنوشت خود شدم!

ناگزیر
پل زندگی...
روی پل زندگی ايستاده ام و سنگينی نگاهم را به آينده ای دوخته ام كه رنگی
ندارد!
ققنوس پير شب رهايم نمی كند و با آوای خاكستری اش پژمردگی را به رخ
احساسم می كشد.
سايه ی درختان بلند ترس را به وجود يخ زده ام می سپارند.
به عقب تر نگاه می كنم. دستهای خون آلود تو را می بينم.
دوباره زخمِ خنجر را بر پشتم حس می كنم و دردم تازه می شود.
از گذشته ام فقط زخم را به يادگار دارم و تو را!
تويی كه با بی رحمی تمام دردم بودی و دردم ماندی!
حتی نگاه های مهربانگونه ی عشق هم نتوانست مرا و دلتنگی ام را از قفس
سربی بی كسی ها برهاند.
روزی را كه دست هايم را به تو سپردم خوب به ياد دارم.
آنقدر مدعی بودی كه باورت كردم .
سنگ روی سنگ بند نمی شد اگرغزلهای شبانه ام را بين ديوار فاصله مان قايم
نمی كردم!
عاشق نبودی اما عاشقانه باورت كردم ... .
شانه هايت به وقت گريستنم می لرزيد.
يادت هست خنده هايم را قاب می گرفتی و به ذهن زمان می سپردی؟
مضحك است ...
آنقدر خسته ام كه ديگر حالی برای خنده های معنی دار هم ندارم!!
آری... امروز روی پل زندگی ايستاده ام.
اين طرف تويی و يادگاری ات و طرف ديگرآينده ای كه رنگی ندارد و قلبم
نقطه ی تلاقی اين دو!
و پايين تر ... صخره هايی كه در انتظار جسد يخ بسته ام بی تابی می كنند!!!
مرا به خاطر بسپار !
خیانت!
۱)
اگر رقيبانم را خوابيده بيابم در بستر
سرشان را می زنم!
.
.
.
آری ... حقیقت تلخی ست
اما بازنده را نجاتى نيست!
۲)
غرق در رویاهای سنگی ام
به دنبال تو
اما ... !
پاسخم را نمی دهی؟؟؟
من و واگویه هایم
خدایا
سخته تحمل!
رهگذر
با شمارش معکوس من ساعت هایم یکی یکی می میرند!
پیش از مردنم به این سوی خط افق بیا...
دیدی
وقتی نقابم را کنار بزنم می ترسی!
خدایا...
.
..
...
....
.....
صبر می کنم
.
..
...
....
.....
صبر می کنم
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
اوج گرفتن پایدار آبی من!
ر هگذر
آرام می آیی
طوفان برپا می کنی
آرام می روی؟!
...
گناه من آنقدر بزرگ نبود که تو اینگونه مجازاتم می کنی!
اما باز هم ببخش ...
شاید هنوز بزرگ نشده ام !
شاید هنوز ...
راهت را بلد نیستم که به گرد پایت برسم پس آرام تر!
یکسال گذشت...
منم و هزار واگویه که نوشنه ام و هزار دلگویه که شنیده ام!
زمانی دور وقتی از هراس باریدن در خود گم می شدم
و خود را در خلوتی ممتد به دست فراموشی می سپردم
آشنایی مرا به صحن این محفل دعوت کرد
و با دست های بی اندازه با سخاوتش روح مرا به این صفحه پیوند زد و ... !!!!
آری از آن روز دیگر نه هراس گریه دارم نه مهلتی برای تنهایی...
هستم و هستم گرچه گاهی کم رنگ می شوم اما امیدی که
تو در رگ های من می ریزی رخصت نمی دهد که بی رنگ شوم!!
می خواهم بمانم ... برای ماندن همان یاد قدیمی و همین دلواژه ی صمیمی تو
کافی ست.
بیا و خلوتم را به هم بزن...
من و شعر و شب
شعرهایم را قاب گرفتم و روی دیوار اتاقم آویختم...
پنجره ها حسودیشان شد از این همه باران که روی دیوار پاچیده بود...
من شاعره ی چشم های خیس یلدایی بودم
که وقتی سر روی زانوی شب گذاشت ماه گریست!
بهار گریه های من در نبرد با خزان سرنوشت مساوی شد و
جام سیاه گریه بین هر دوی ما به طور برابر قسمت شد!